موفق باشید...
معرفی این پست به دوستان
معرفی این پست به دوستان
آرزو دارم شبي عاشق شوي .
آرزو دارم بفهمي درد را .
تلخي برخوردهاي سرد را .
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني .
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني .
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني .
معرفی این پست به دوستان
من مي دونم که حرفات دروغ فريب
اون نگاه قشنگت فريب دروغ
تو مي گفتي که با من مي موني، که با من مي خوني
قصه عشق و رويا، تمومش دروغ فريب، دروغ
اما تو امروز دستات تو دست يار غريبست
فردا مي دونم چشمات اسير چشماي مست هزار ديگست
حرفات مي دونم، همش دروغ
من مي دونم که حرفات دروغ فريب
اون نگاه قشنگت فريب دروغ
تو مي گفتي که با من مي موني، که با من مي خوني
قصه عشق و رويا، تمومش دروغ فريب، دروغ
اما تو امروز دستات تو دست يار غريبست
فردا مي دونم چشمات اسير چشماي مست دلدار ديگست
حرفات مي دونم، همش دروغ
معرفی این پست به دوستان
پشت خرمن هاي گندم لاي بازوهاي بيد آفتاب زرد كم كم نهفت بر سر گيسوي گندم زارها بوسه بدرود تابستان
شكفت از تو بود اي چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو خوشه ها جوشيد و خرمن ها رسيد از تو بود
از گرمي آغوش تو هر گلي خنديد و هر برگي دميد اين همه شهد و شكر از سينه پر شور تست در دل ذرات
هستي نور تست مستي ما از طلايي خوشه انگور تست راستي را بوسه تو بوسه بدرود بود بسته شد آغوش تابستان ؟ خدايا زود بود .....

معرفی این پست به دوستان
از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر
سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کسي گريه نکند چون کسي دوستش ندارد ...

معرفی این پست به دوستان
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
مگر آن روز که در خاک شود پيکر من .
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
چون که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکسترجسمم باقيست
آتشي سرکش و سوزنده هنوز ...
يادگاري است زعشقي سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز .
معرفی این پست به دوستان
عشق كه نمي پوسد و افسرده نيست حتي آن هنگام كه از آسمان به خانه آوار شود ......

معرفی این پست به دوستان
غنچه به گل شد تبديل گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست باغبان آمد و يك يك همه ي گلها را چيد باغ
عريان شد و ديدند كه از گل خالي است باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل ؟
گفت : پژمردگي اش را نتوانم نگريست من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را چه به گلزار و چه گلدان دگر
عمرش فاني است همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گياه اين چنين است همه گاره جهان تا باقي
است !!! گريه ي باغ از آن بود كه او ميدانست غنچه گر گل بشود هستي او گردد نيست !! رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود مي رود عمر ولي خنده به لب بايد زيست ..........
معرفی این پست به دوستان


